مهمانی های دکتر یکی از معدود جاهایی هست که می تونم ادعا کنم درشون راحتم و می تونم از مشغولیت های فکری، چند ساعتی هم که شده آزاد باشم.
در مهمانی های دکتر یزدان بد، همه جور آدمی رو میشه پیدا کرد و این اهمیت زیادی داره، چرا که با عث میشه جو رسمی چنین مهمانی هایی کمی آزاد تر بشه ولی همیشه باید حواست جمع باشه که کسی که می بینی ممکنه اونی نباشه که به نظر میاد ! معمولا اگه شانس بیاری طرف مقابلت دکتر،مهندسی چیزی نباشه، ممکنه یه بازاری سرمایه دار باشه که دست بر قضا تحصیلات عالیه هم داره و الباقیشم که معلومه ! البته این مهمونی ها اینطور نیست که همه دورو بریات تحصیل کرده باشن...نه... همون طور که گفتم همه قشر آدمی توش هستن،! مهمونای دکتر همه عزیزن و به یه چشم دیده میشن بنابراین تشخیص این که کی چیکارست پیدا کردن سوزن تو کاه دونه ! یه چیز تو مایه های مطب دکتر... می بینی تقدیر نامه ها و مدارک معتبر جهانی به زبان های انگلیسی و آلمانی و ... مهمور فلان جائک کنار یه نوشته بد خط دست نویس یه کشاورز یا مجسمه ساخته شده با تشتک نوشابه و هرچی که فکر کنی بیمار فقیر و غنی بهش داده با یه احترام و اعتبار خاصی کنار هم جمعه و ظاهرا مهم نیست مردم چی می گن.
شاید مهم ترین چیزی که تو این مهمونی ها به آدم تلقین میشه، اینه که می فهمه تنها نیست... می فهمه خانواده ای به بزرگی چندصد نفر داره و می بینه همه یه جور نیستن... مجالیه که یادمون بیاد تو فرهنگ ترک، هنوز زندگی قبیله ای جریان داره و کسانی مثل من که از ترکی فقط دوز و چورک (و طبعا چند تا فهش !) رو یاد گرفتن بدونن ترک یعنی چی ؟! و بدونن چرا این نژاد از شمال چین تا خود یونان رو بدون خون ریزی فتح کرده و هر روز مستولی بیشتری پیدا می کنه...
چه فرقی می کنه حاج حبیب برادر صیغه ای پدر بزرگمه یا بردار تنی ؟! چنگیز حبیبیان که میاد ما هم پسر عمو صداش می کنیم، همین جور خاله زری و فاطی آبجی و ...
به این میگن اصالت اردبیلی!
تا جایی که یادم میاد این مهمانی های چند صد نفری (بله! درست می بینید) همیشه مجالی بوده برای یاد آوری چیزی که هستم ، کسانی که می شناسم و باید بشناسم و یاد آوری اهدافی که به کلی فراموش شده اند...
مهمانی های دکتر از اون مهمانی هایی هستن که ممکنه وقتی میخوای بری هی به خودت بگی حوصله ندارم و... ولی وقتی بر میگردی خوشحالی که رفتی
حسین طبق معمول در کنارم بود، مثل همیشه خودمانی و شوخ طبع با موبایل جدیدش !...مهدی و محمد بزرگ تر شده بودند...خیلی بزرگ تر... بچه های خاله زری تغییری نکرده بودند...سهیل به باباش شبیه تر شده بود و ؟؟؟ موهاش سفید سفید ...
موقع خداحافظی هم که باید با صف بلند 20-30 نفره بزرگان فامیل دست بدی و نیم ساعتی معطلی !
و در آخر صف دکتر را دیدم ... وقتی برای خداحافظی دست دادم، اول از همه پرسید : حالش چطوره ؟ بهتر نشده ؟
2/شهریور/1388
نوشته شده توسط آسف (نه آصف) در ساعت 2:14 قبل از ظهر | لینک




پس با این اوصاف امیدوارم ظرف این یکی دو هفته ای دست راسته هم بد شه ! 


فضول یاب