بیدار شو خورشید خانوم ... خسته نشدی از خواب ؟!
یادته می گفتی کم خوابی رو تحمل می کنم چون بعدش یه عمر وقت دارم واسه خواب ؟ چی شد پس ؟ چرا زدی زیر حرفت خانوم گل ؟ حالا من خوابالوام یا تو ؟!
یادته می گفتی "سندروم جاده" دارم ؟ یادته لجت در میومد تو راه چرت بزنم ؟ چی شد خودت وسط راه زندگی بد خوابت گرفته ؟
واقعا خیال نداری بیدار شی ؟
امروزم بالاسرت بودم ... از دیشب ... پرستار فضوله هم دیگه گیر نمیده ... دیگه عادت کرده ... شایدم خسته شده
یادته قدیم چقدر گرمایی بودم ؟ چند وقتی هست که دیگه نیستم ... بعضی وقت ها هم بد عرق می کنم ولی ... ولی بازم گرمم نیست...
نزدیکیای صبح بود دیدم سرما خوردم ... دم فنکوئل خوابم برده بود... چه آبریزشی ! ...قدیم بدجور سردم می شد... از سرما تنم می سوخت و یه کاری می کردم بالاخره ... اونقدر خسته بودم که دوباره خوابیدم... وقتی دوباره ازصدای گنجشک ها بیدار شدم و تو تاریک و روشن هوا صورت رنگ پریدتو دیدم ... میدونی چند سال بود گریه نکرده بودم ؟!
بیدار شو... دلم گرفت
خسته شدم از بس وانمود کردم ... خسته شدم بس که همه نمی دونن ... خسته شدم از بس وانمود می کنن نمی دونن ... خسته شدم از بس خودشونو میزنن به خریت و فکر می کنن با این کار منو آروم می کنن... خسته شدم از بس با اون لحن مسخره می گن "وای ... نمی دونستیم ! چرا خبر ندادی؟" ... خسته شدم وقتی مادرتو با زجه و ناله تو چشماش می بینم و اون منو دلداری میده ...خسته شدم از این به قول تو محافظ کاری احمقانم... خسته شدم از خستگی ... داغانم... داغان
با صدای دلنگ افتادن یه چیز آهنی به خودم اومدم... نمی دونم این جوجه انترنه اون وقت صبح تو بخش چه غلطی می کرد؟ با شرمندگی، طوری که تابلو بود خودشو به ندیدن زده، خودشو مثل من جمع و جور کرد و خیلی تابلو راهشو گرفت و رفت...
راستی، یادته گفتم می خوام درست رفتار کنم ؟ دیروز دیدمش ... وقتی نگام تو نگاش افتاد و اون آت و آشغالای وصل به دست و پاشو دیدم یه لحظه دلم ریش ریش شد ... خندید و با کنایه گفت : چیه ؟ هنوزم قهری ؟ ... آخه خریتم حدی داره ... چرا بعضی اوقات آدم اینقدر احمق میشه که از یکی متنفر میشه بدون این که دلیلشو بدونه ؟ هنوزم صداش تو گوشمه ... انعکاس صداش تو اون راه رو زجرم میده ... اون روسری احمقانش زجرم میده ... خریت خودم زجرم میده ...
خیال نداری بیدار شی ؟ تو عوض شدی یا من ؟
زبونم مزه آهن گرفته ... خسته شدم از غذا نخوردن تحمیل کردن های 2 روزه ی تجویزی این دکترا...
هنوزم عشق فیلم هندی داری رو نمی کنی ؟ بازم میگی اخه ؟ همون طور که رفتی بر می گردی و ...
گندن بزنه که همیشه گند می زنی و بوی گندی که زدی همه جارو به گند می کشه !
داشتم می رفتم بیرون ... آخه بهم گیر دادن حق نداری اینجا باشی ! ... تو راه جوجه انترنه رو دیدم ... داشت با یه لیوان چینی عکس دونه های قهوه دار چایی می خورد و با دوستاش می خندید که چشش تو چشم افتاد... فکر کنم جا خورد، از جا خوردنش منم جا خوردم؛ یهو از جا پرید...
خیلی احمقانه ، شاید برای مرتب تر جلوه کردن یا پنهان کردن دستپاچگیش مقنعشو عقب کشید و گفت : سلام !
رشته نگاهم پاره شد و بی اختیار گفتم : سلام ...
28 مرداد 1388
نوشته شده توسط آسف (نه آصف) در ساعت 0:29 قبل از ظهر | لینک
|
فضول یاب