تبليغاتX
آسفیا (Asefia)
 

پندار

 1.استادی بر سیاره زمین گام نهاد...زاده شد و پرورش یافت...

2. در مدارس عمومی، دانسته هایی را درباره این جهان آموخت و به تدریج، در حالی که بزرگ تر میشد، به یک مکانیک ماشین تبدیل شد

3. اما استاد، از سرزمین های دیگر، مدارس دیگر و از زندگی های دیگری که پشت سر نهاد بود، دانشی فرا گرفته بودو این دانش را با خرد و نیروی فراوان به حافظه خویش باز می خواند، چنان که دیگران با مشاهده قدرت او، برای مشورت نزدش می شتافتند

4. هرجا استاد در آنجا کار می کرد، پر بود از اجتماع مردم...کسانی که آموزه های او و تماسش را زا راه دور جستجو می کردند...
خیابان های پیرامون لبریز از مردمی بود که مشتاق بودند تنها در حال عبور استاد، سایه او را بر سر خویش احساس کنند و در کنار او به سربرند...

5. ازدحام جمعیت موجب شد که مدیرانش بگویند استاد ابزار خود را کنار بگذارد و به دنبال کار خود برود؛ چرا که اجتماع مردم چنان انبوه بود که نه او...بلکه دیگر کارکنان نیز جایی نداشتند...

6. این چنین بود که از شهر بیرون رفت و مردمی که پیرو او بودند، او را رهایی بخش، مسیحا و صاحب معجزات نامیدند
و مردم به آن ایمان داشتند که اینگونه است...

8. و خطاب به آنان گفت:
درون همه ما توان سازگاری با سلامت، بیماری، توان گری، فقز، آزادی و بردگی نهفته است... این ما هستیم که آن ها را در سلطه داریم...نه دیگران...

9. گفت:
ای استاد! این واژه ها برای تو ساده اند...تو هدایت شده ای و ما نیستیم...
تو به کار پر زحمت نیازی نداری...ما داریم
هر انسانی باید برای زنده ماندن در این جهان کار کند...

10. استاد پاسخ داد: در کف رود، موجوداتی زندگی می کردند...جریان رود از روی همه آنان...خوب و بد، پیر و جوان، فقیر و غنی می گذشت و تنها خود را می شناخت و بس...

11. هر موجود به روش خاص خود مجکم به صخره ها و شاخه های قعر رودخانه چسبیده بود؛ چسبیدن به کف رودخانه شیوه زندگی مخلوقات آن جا بود و مقاومت دربرابر رود، همان چیزی که از زمان تولد آموخته بودند...

13. اما سرانجام، یکی از مخلوقات گفت:
من از چسبیدن خسته شده ام...جریان را به چشم نمی بینم اما ایمان دارم خوووب میداند به کجا میرود...
خودم را رها می کنم و میگذارم مرا به هرکجا می خواد ببرد...
با چسبیدن از بیچارگی خواهم مرد...

14. مخلوقات دیگر خندیدند و گفتند :
نادان! اگر رها شوی، جریانی که می پرستی، تورا بر صخره ها می کوبد و متلاشی می کند و پیش از مرگ، از بیچارگی خواهی مرد...

15. اما او به آن ها اعتنایی نکرد...نفس عمیقی کشید و خود را رها کردو بی درنگ به صخره ها کوبیده شد...

16. اما با گذشت زمان، پس از آن که دوباره از چسبیدن خودداری کرد، جریان او را از عمق رودخانه به سوی بالا برد...
بدنش خراشیده شده بود ولی نه آن قدر که صدمه به حساب آید...

17. و مخلوقات ساکن در بخش پایین تر رود که دیگر او برایشان غریبه بود، فریاد زدند:
نگاه کنید...یک معجزه! کسی اینجاست که همانند ماست ولی پرواز می کند!
ناجی و رهایی بخش را بنگرید...بیا و همه ما را نجات بده...

18. و در پاسخ گفت :
من بیش از شما نجات دهنده نیستم...اگر جرات رفتن را به خود بدهید...رودخانه از رها کردن ما شادمان خواهد شد...
کار اصلی ما...همین سفر است....همین ماجراجویی

19. اما آن ها بیش از پیش فریاد زدند:
ای رهایی بخش! ای ناجی!...
و در همین حال به صخره ها چسبیده بودند...
وقتی دوباره نگاه کردند، او رفته بود و آن ها را تنها برجای گذارده بود که از یک ناجی افسانه ها بسازند و نسل اندر نسل آن را نقل کنند...بی آن که بیندیشند که ناجی قبل رفتن چه گفت و راز رهایی و نجاتش چه بود...


(شرمنده! بقیشو هر وقت حال کردم می نویسم!)

نوشته شده توسط آسف (نه آصف) در ساعت 2:27 قبل از ظهر | لینک  | 

چیزی شبیه یک بوسه

اراجیف

چیزی شبیه یک بوسه... چیزی مثلِ :

راننده تاکسی ای که حتی اگر در ماشینش را محکم ببندی بلند می گوید: روز خوبی داشته باشی...

آدم هایی که توی اتوبوس وقتی تصادفی چشم در چشمشان می شوی، دستپاچه رو برنمی گردانند، لبخند می زنند و هنوز نگاهت می کنند.

آدم هایی که حواسشان به بچه های خسته ی توی مترو هست، بهشان جا می دهند، گاهی بغلشان می کنند.

آن هایی که هر دستی جلویشان دراز شد به تراکت دادن، دست را رد نمی کنند. هر چه باشد با لبخند می گیرند و یادشان نمی رود همیشه چند متر جلوتر سطلی هست، سطل هم نبود کاغذ را می شود تا کرد و گذاشت توی کیف.

دوست هایی که بدون مناسبت کادو می خرند، مثلا می گویند این شال پشت ویترین انگار مال تو بود. یا گاهی دفتریادداشتی، نشان کتابی، پیکسلی.

آدم هایی که از سر چهارراه نرگس نوبرانه می خرند و با گل می روند خانه.

آدم های اس ام اس های آخر شب، که یادشان نمی رود گاهی قبل از خواب، به دوستانشان یادآوری کنند که چه عزیزند، آدم های اس ام اس های پرمهر بی بهانه، حتی اگر با آن ها بدخلقی و بی حوصلگی کرده باشی.

آدم هایی که هر چند وقت یک بار ای میل پرمحبتی می زنند که مثلا تو را می خوانم و بعد هر یادداشت غمگین خط هایی می نویسند که یعنی هستند کسانی که غم هیچ کس را تاب نمی آوردند.

آدم هایی که حواسشان به گربه ها هست، به پرنده ها هست.

آدم هایی که اگر توی کلاس تازه وارد باشی، زود صندلی کنارشان را به لبخند تعارف می کنند که غریبگی نکنی.

آدم هایی که خنده را از دنیا دریغ نمی کنند، توی پیاده رو بستنی چوبی لیس می زنند و روی جدول لی لی می کنند.

همین آدم ها، چیزهای کوچکی هستند که دنیا را جای بهتری می کنند برای زندگی کردن…


پ.ن :

1.مطلب نمی دونم از کیه! فقط خوشم اومد شما را هم در آن شریک کنم

2. اگر کسی می داند از کیه....ممنمون میشم از طریق نظر دونی به منم بگه!

نوشته شده توسط آسف (نه آصف) در ساعت 0:33 قبل از ظهر | لینک  | 

آرزوهایی که حرام شدند...

کساشیر

گفت: یک آرزو کن تا برآورده کنم 


با زرنگی آرزو کرد...

دو تا آرزوی دیگر هم داشته باشد

بعد با هر کدام از این سه آرزو...

سه آرزوی دیگر آرزو کرد ...

آرزوهایش شد نه آرزو با سه آرزوی قبلی



بعد با هر کدام از این دوازده آرزو ...

سه آرزوی دیگر خواست

که تعداد آرزوهایش رسید به ۴۶ یا ۵۲ یا...


 از هر آرزویش استفاده کرد ...


برای خواستن یه آرزوی دیگر

تا وقتی که تعداد آرزوهایش رسید به...

۵ میلیارد و هفت میلیون و ۱۸ هزار و ۳۴ آرزو



آرزو هایش را پهن کرد روی زمین و شروع کرد به کف زدن و رقصیدن ...

جست و خیز کردن و آواز خواندن

و آرزو کردن برای داشتن آرزوهای بیشتر... 

بیشتر و بیشتر ...

در حالی که دیگران میخندیدند و گریه میکردند

عشق می ورزیدند و محبت میکردند ...



وسط آرزوهایش نشست

آنها را روی هم ریخت تا شد مثل یک تپه طلا

و نشست به شمردنشان تا ...

پیر شد

و بعد ... یک شب او را پیدا کردند ... در حالی که مرده بود 

و آرزوهایش دور و برش تلنبار شده بودند


آرزوهایش را شمردند ...
حتی یکی از آنها هم گم نشده بود

همشان نو بودند و برق میزدند

بفرمائید چند تا بردارید

به یاد او هم باشید ...

که در دنیای سیب ها و بوسه ها و کفش ها

همه آرزوهایش را با خواستن آرزوهای بیشتر حرام کرد !!!

شل سیلوراستاین

نوشته شده توسط آسف (نه آصف) در ساعت 0:30 قبل از ظهر | لینک  | 

من در کلینیک خدا

 به کلینیک خدا رفتم تا چکاپ همیشگی ام را انجام دهم، فهمیدم که بیمارم ...

 خدا فشار خونم را گرفت، معلوم شد که لطافتم پایین آمده.

 زمانی که دمای بدنم را سنجید، دماسنج 40 درجه اضطراب نشان داد.

 آزمایش ضربان قلب نشان داد که به چندین گذرگاه عشق نیاز دارم، تنهایی سرخرگهایم را مسدود کرده بود ...
 و آنها دیگر نمی توانستند به قلب خالی ام خون برسانند.

 به بخش ارتوپدی رفتم چون دیگر نمی توانستم با دوستانم باشم و آنها را در آغوش بگیرم.

 بر اثر حسادت زمین خورده بودم و چندین شکستگی پیدا کرده بودم ...

 فهمیدم که مشکل نزدیک بینی هم دارم، چون نمی توانستم دیدم را از اشتباهات اطرافیانم فراتر ببرم.

 زمانی که از مشکل شنوایی ام شکایت کردم معلوم شد که مدتی است که صدای خدا را آنگاه که در طول روز با من سخن می گوید نمی شنوم ...!

خدای مهربان برای همه این مشکلات به من مشاوره رایگان داد و من به شکرانه اش تصمیم گرفتم از این پس تنها از داروهایی که در کلمات راستینش برایم تجویز کرده است استفاده کنم :

 هر روز صبح یک لیوان قدردانی بنوشم

قبل از رفتن به محل کار یک قاشق آرامش بخورم .

هر ساعت یک کپسول صبر، یک فنجان برادری و یک لیوان فروتنی بنوشم.

زمانی که به خانه برمیگردم به مقدار کافی عشق بنوشم .

و زمانی که به بستر می روم دو عدد قرص وجدان آسوده مصرف کنم.

امیدوارم خدا نعمتهایش را بر شما سرازیر کند:

رنگین کمانی به ازای هر طوفان ،

لبخندی به ازای هر اشک ،

دوستی فداکار به ازای هر مشکل ،

نغمه ای شیرین به ازای هر آه ،

و اجابتی نزدیک برای هر دعا  . 

ادامه مطلب

نوشته شده توسط آسف (نه آصف) در ساعت 2:43 بعد از ظهر | لینک  | 

مناجات های خواجه عبدالله آسفوی !!!

کساشیر

خدایا به خاطر تمام چیزهایی که دادی ندادی،
دادی پس گرفتی،
ندادی بعدا دادی،
ندادی بعدا میخوای بدی،
دادی بعدا می خوای پس بگیری،
داده بودی و پس گرفته بودی،
اگه بدی پس می گیری،
پس گرفتی دادی،
پس گرفتی بعدا می خوای بدی،

اگه می دادی پس می گرفتی،

حقم بود یارانه ایش کردی !

  نداده بودی فکر می کردی دادی....


هیچی بابا غلط کردم !

به ما مناجات نیامده !

  

نوشته شده توسط آسف (نه آصف) در ساعت 0:26 قبل از ظهر | لینک  | 

حکایت چوپان دروغگو به روایت احمد شاملو !

اراجیف


 کمتر کسي است از ما که داستان «چوپان دروغگو» را نخوانده يا نشنيده باشد. خاطرتان باشد اين داستان يکي از درس‌هاي کتاب فارسي ما در آن ايام دور بود. حکايت چوپان جواني که بانگ برمي‌داشت: «آي گرگ! گرگ آمد» و کشاورزان و کساني از آنهايي که در آن اطراف بودند، هر کس مسلح به بيل و چوب و سنگ و کلوخي، دوان دوان به امداد چوپان جوان مي‌دويد و چون به محل مي‌رسيدند اثري از گرگ نمي‌ديدند. پس برمي‌گشتند و ساعتي بعد باز به فرياد «کمک! گرگ آمد» دوباره دوان دوان مي‌آمدند و باز ردي از گرگ نمي‌يافتند، تا روزي که واقعا گرگ‌ها آمدند و چوپان هر چه بانگ برداشت که: «کمک» کسي فرياد رس او نشد و به دادش نرسيد و الخ. . .

«احمد شاملو» که يادش زنده است و زنده ماناد، در ارتباط با مقوله‌اي، همين داستان را از ديدگاهي ديگر مطرح مي‌کرد. مي‌گفت: تمام عمرمان فکر کرديم که آن چوپان جوان دروغ مي‌گفت، حال اينکه شايد واقعا دروغ نمي‌گفته. حتي فانتزي و وهم و خيال او هم نبوده.

فکر کنيد داستان از اين قرار بوده که...


برای خواندن باقی ماجرا روی ادامه مطلب کلیک کنید !

ادامه مطلب

نوشته شده توسط آسف (نه آصف) در ساعت 12:0 بعد از ظهر | لینک  | 

شوق پروانه شدن را سرسری ننگر

چقدر دلم می گیرد
            وقتی که می بینم مهتاب..
                                      آن درخشان ترین نور آسمان دل تنگم
آن دو چشم خود را می بندد
                    و چه سرد و بی شرمانه
                                          سو سو زدن شب تاب ها را به سخره می گرید ....


شاید از نور مهتاب باشد
                    یا کم نوری شب تاب


کاش می دانست که سو سو زدن شبتاب وجودم از حیرت دیدن روشنی اوست

شاید آن روز سرسری نمی پنداشت سو سو زدن کرم ها را
                                             اگر می دانست، از عشق او در شوق پروانه شدند...

 

14 مرداد 88 - 4:09 صبح - سرسری گرفتن نامه و شعر پنداشتن مینیمال - عضویت مقصدی و نظر دادن تویوتا - دلخوری از سر باز کردن - سوال و تعجب عضویت

نوشته شده توسط آسف (نه آصف) در ساعت 4:12 قبل از ظهر | لینک  | 

آخرین دروغ

سرشو پایین انداخت...گفت : یادته گفتم پای سفرم ؟

گفتم منظورت چیه ؟

خیلی آروم، طوری که خجالتی که در نگاهش بود رو می تونستی با تک تک سلول های بدنت حس کنی، به ریشه هاش نگاه کرد و دیگر حرفی نزد...



نوشته شده توسط آسف (نه آصف) در ساعت 2:19 قبل از ظهر | لینک  | 

ملا نصرالدین همیشه اشتباه می‌کرد

کساشیر

ملا نصرالدین همیشه اشتباه می‌کرد


ملا نصرالدین هر روز در بازار گدایی می‌کرد و مردم با نیرنگی٬ حماقت او را دست می‌انداختند. دو سکه به او نشان می‌دادند که یکی شان طلا بود و یکی از نقره. اما ملا نصرالدین همیشه سکه نقره را انتخاب می‌کرد. این داستان در تمام منطقه پخش شد. هر روز گروهی زن و مرد می‌آمدند و دو سکه به او نشان می دادند و ملا نصرالدین همیشه سکه نقره را انتخاب می‌کرد. تا اینکه مرد مهربانی از راه رسید و از اینکه ملا نصرالدین را آنطور دست می‌انداختند٬ ناراحت شد. در گوشه میدان به سراغش رفت و گفت: هر وقت دو سکه به تو نشان دادند٬ سکه طلا را بردار. اینطوری هم پول بیشتری گیرت می‌آید و هم دیگر دستت نمی‌اندازند. ملا نصرالدین پاسخ داد: ظاهراً حق با شماست٬ اما اگر سکه طلا را بردارم٬ دیگر مردم به من پول نمی‌دهند تا ثابت کنند که من احمق تر از آن‌هایم. شما نمی‌دانید تا حالا با این کلک چقدر پول گیر آورده‌ام.

شرح حکایت 1 (دیدگاه بازاریابی استراتژیک)

ملا نصرالدین با بهره‌گیری از استراتژی ترکیبی بازاریابی، قیمت کم‌تر و ترویج، کسب و کار «گدایی» خود را رونق می‌بخشد. او از یک طرف هزینه کمتری به مردم تحمیل می‌کند و از طرف دیگر مردم را تشویق می‌کند که به او پول بدهند .
«اگر کاری که می کنی٬ هوشمندانه باشد٬ هیچ اشکالی ندارد که تو را احمق بدانند.»

شرح حکایت 2 (دیدگاه سیستمی اجتماعی)

ملا نصرالدین درک درستی از باورهای اجتماعی مردم داشته است. او به خوبی می دانسته که گداها از نظر مردم آدم های احمقی هستند. او می دانسته که مردم، گدایی – یعنی از دست رنج دیگران نان خوردن را دوست ندارند و تحقیر می کنند. در واقع ملانصرالدین با تایید باور مردم به شیوه خود، فرصت دریافت پولی را بدست می آورده است.
«اگر بتوانی باورهای مردم را تایید کنی آنها احتمالا به تو کمک خواهند کرد. »

شرح حکایت 3 (دیدگاه حکومت ماکیاولی)

ملا نصرالدین درک درستی از نادانی های مردم داشته است. او به خوبی می دانسته هنگامی که از دو سکه طلا و نقره مردم ، شما نقره را بر می دارید آنها احساس میکنند که طلا را به آنها بخشیده اید! و مدتی طول خواهد کشید تا بفهمند که سکه طلا هم از اول مال خودشان بوده است .و این زمان به اندازه آگاهی و درک مردم میتواند کوتاه شود. هرچه مردم نا آگاهتر بمانند زمان درک این نکته که ثروت خودشان به خودشان هدیه شده طولانیتر خواهد بود. در واقع ملانصرالدین با درک میزان جهل مردم به شیوه خود، فرصت دریافت پولی را بدست می آورده است.
«اگر بتوانی ضعفهای مردم را بفهمی میتوانی سر آنها کلاه بگذاری ! و آنها هم مدتی لذت خواهند برد!. »

این هم نتیجه گیری امروزی البته به شیوه بدبینانه:
شما به تعدادی از مردم 100هزار تومان (100 دلار ) بابت سهام عدالت! یا هر چیز دیگر بده (حداکثر معادل 4 میلیارد دلار) ، آنوقت میتوانی برای مدتی 400 میلیارد دلار درامد نفت را هر جور خواستی خرج کنی!! البته مدت آن به میزان ناآگاهی مردم بستگی دارد!

نوشته شده توسط آسف (نه آصف) در ساعت 10:45 بعد از ظهر | لینک  | 

کوه نورد

کساشیر

بین زمین و آسمان معلق بود...
سرما و تاریکی تمام توانش را گرفته بود...
نه می توانست از طنابی که آن را از سقوط حتمی نگه داشته بود بالا رود نه پایین...

در کمال نا امیدی فریاد زد :
-خداااااااااااااااااااااااا ! پس کجایی ؟! .... مگر نگفتی که همیشه مراقب مایی ؟!  مگر نگفتی که هروقت مرا بخوانی نزدیک تر از رگ گردنتم ؟!

ندا آمد :
ای بنده من ، به من ایمان داری ؟!

فریاد زد :
-از ته قلب

ندا آمد :
پس طنابت را ببر .....



نه تو کوهنوردی نه من خدا .... نمی دانم از چه باید عذر بخواهم که حتی خودت هم نمی دانی !تنها عذر می خواهم از آنچه نمی دانی و نمی گویی  و عمل می کنم به قولی که تو دادی و عمل نکردی !
انتظار ندارم بتونی درک کنی چقدر برام مهم بودی و چقدر برایت احترام قائلم، ولی اگر روزی "در تپش باد خدا را دیدی" و یا لحظه ای مرا فهمیدی، سعی کن جهانت را با چشم من و کمی دقیق تر ببینی... ایمان دارم آن روز انسان بهتری از آن "عالی" که امروز هستی، خواهی بود ....


صبح روز بعد، امدادگران، جسد یخ زده آویزان کوهنوردی را یافتند که با سطح زمین، کمتر از نیم متر فاصله داشت ! ....

نوشته شده توسط آسف (نه آصف) در ساعت 6:41 بعد از ظهر | لینک  |